مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .
آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواش برو من می ترسم
مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگی كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : منو محكم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری
مرد جوان : به شرط این كه كلاه كاسكت منو برداری
و روی سر خودت بگذاری .
آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می كنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود
برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید .
در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتور سیكلت رخ داد
یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود .
پس بدون اینكه زن را مطلع كند
با ترفندی كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند...
سلام . فقط اومدم بگم مطالبی که اسمشون تو
آخرین نوشته ها نیست،نوشته های خودم نیستن
ولی چون خیلی زیبا بودن گذاشتمشون تو وبلاگم
شماام بخونید و لذت ببرید.
خدایا خط و نشان دوزخت را برایم نکش ! جهنم تر از نبودنش ، جایی را سراغ ندارم...

مینویسم تا بدانید که زندگی هنوز هم برای من تمام نشده
و تا زمانی که صورتگر دنیا هر روز خورشید را بر سینه آسمان
نقش می دهد و شبانگاه پاکش می کند تا شاید در فردایی
دیگر صورتکی بهتر بکشد زندگی جریان دارد...
پس من هم هستم.قلبم شکسته ولی باز هم می تپد.خون
هنوز هم به رگهای خشکیده ام سر می زند.پس می خواهم
نفس بکشم.باور نمی کنید که با دستان لرزان هم می توان
نوشت . با پاهای خسته هم می توان به سوی مبهم آینده
دویدو با چشمان مرطوب هم می توان زندگی را نگریست.این
منم.منی که تمام نشده و تا انتهای بودن راهی دراز پیش رو
دارد.هراز گاهی که غبار آینه را کنار میزنم،کسی را می بینم
که شکسته شده ولی در اعماق چشمانش برق کم رنگی
سوسو می زند که نگاه آشنایی را بیاد می آورد.دختری را که
هنوز هم غروب را می فهمد،بری سادگیها میمیرد ،رز سفید
را می ستاید،به هیچ آدمکی حق اهانت به پاییز را نمی دهد
و زیر باران میرود تا فراموش کند گذشته ها را.....
آنقدر فریادهایم را سکوت کرده ام که اگر به چشمانم بنگری کر می شوی!!!!!!!!!!!!!!

خــــــدایا به کدامین دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟؟؟؟؟
یه نصیحت : مواظب خودت باش
یه خواهش : هیچ وقت عوض نشو
یه آرزو : فراموشم نکن
یه دروغ : دیگه دوست ندارم
یه راز : دلم برات تنگ شده
از ماضی ها و مضارع ها خسته ام.
دلم برای یک حـــال ساده تو را دیدن تنگ است.....
از ساعت متنفرم.از این اختراع عجیب بشر
که جای خالی حضور تـو را به رخ دلتنگی هایم می کشد...
دلتنگ شدن حس تمنای کسی است
که تمام وجودت یکباره تمنای وجودش را می کند ...
از گلچین امیدهایت چتری برایم بفرست تا خیس دلتنگیت نباشم....
چه سخت است دلتنگ قا صدک بودن.
در جاده ای که هیــــــچ بادی نمی وزد...
می آید.
می دانم که می آید . می آید و با دستان همیشه مهربانش
چشمان انتظارم را به آرامی خواهد بست . شاید آن روز
لبهایم را توان حرکت نباشد ولی با لبخند خواهم مرد.
همه خواهند فهمید که بی قرارم بود که دلتنگم شد.
همه از شرم نگاهشان را از نگاه بی رنگم می دزدند.
و من آن روز در میان آنان که زیر نگاه سنگین و لبخند های
پر معنایشان به انتظار می نشستم سر بلند خواهم گریست
بگذار دیوانه بخوانندم .تو خواهی آمد.تو دلتنگم می شوی.
باور دارم...
اگر پاسخ این همه دلتنگیم ،دلتنگی نیست پس بگذار
منتظر بمیرم.این بار تو بخواه ...
با تو نیستم تو نخوان با خودم زمزمه میکنم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی تو را کم اورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟
واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارم ها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاویزم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها.. وای از شبها
هوای آغوشت دیوانه ام میکند
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا
بخوابم لالایی ها پیشکش
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه و آه و بازم آه
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه
دنیا را خاکستر کنم اما حیف که قول داده ام
من خوبم ....من آرامم......
فقط کمی دلواپسم
کاش قول گرفته بودم از تو
برای کسی از ته دل نخندی
می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود
حال و روزش شود این...
تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید
آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد
بیچاره..
نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم
همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم
تو راحت باش من خوبم ....من آرامم......
آخر من قول داده ام که آرام باشم
باورت می شود؟ من خوبم
نوشته خاطره حیدری زاده
اون كه داره بی تفاوت میگذره رد میشه از من
اون كه داره بی بهونه دور میشه همیشه از من
اون كه تو خواب و خیالش منو دیگه رام نمی ده
اون كه میگه از تموم خاطراتش دل بریده اون تو نیستی
اون تو نیستی اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم
اون تو نیستی اون كه دوسم نداره
اون كه داره منو تنهام میزاره
اینا رو تو خواب میبینم شب تنهایی بلنده
اون كه اشكامو میبینه ولی چشماشو میبنده
اون كه هیچ حسی نداره به منو این همه دردم
اون كه میگه تا قیامت پیش تو بر نمی گردم اون تو نیستی
اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم
اون تو نیستی اون كه دوسم نداره
اون كه داره منو تنهام میزاره
فرزاد فرزین،اون تو نیستی
سلام.خلاصه بعد مدتها آپ کردم.نمی دونم چرا فقط وقتی
دلم می گیره میتونم بنویسم.راستی واسه اونایی که گفتن
چرا نمی تونن نظر بدن،چون خیلی وقته غیر فعالش کردم.
بازم ممنون که بهم سر میزنید.
من امشب می میرم.
باز هم بر دل آسمان می کوبم.خدایا می شنوی؟این منم پشت درهای ملکوتت.
نگاهم کن ،مردم.
می سوزم،می لرزم،می گریم،زار می زنم،می شنوی؟
من کجا و دل شکستن کجا؟قلب من که رسم سوزاندن نیاموخته بود.چشمانم را
که تاب گریاندن نبود.رهایم کن ،بگذار آرام بمیرم.
گم کرده ام دلیل نفسهایم را.من،مات و خسته،وسط خیابانهای شلوغ زندگی
گم شده ام.پیدایم کن.
با من مگو که چشمانش دلتنگ نگاهم نیست.واااااااااااای مگو.مگو که دریغ
می کند بو سه از لب تشنه ام.
رهایم کن در آغوش مرگ.من ،مات و خسته،وسط خیابانهای شلوغ زندگی
بی نگاه او چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگذار آرام بمیرم....
دیرگاهیست که خسته ام.
خسته از این سفر.سفری که ای کاش هرگز آغاز نمی شد.سفر زندگی.
دیگر تاب قدم زدن در میان کوچه پس کوچه های زندگی را ندارم.می خواهم
بگریزم از میان این آدمکها و آنها را پشت پنجره گذشته ها جا بگذارم و با
دستان خود غبار بر چهره پنجره بپاشم.شاید از پس پنجره غبار گرفته دیگر
بدیها به وضوح دیده نشوند.شاید از پشت این پنجره بر دلهای سیاه آدمها
هاله ای غبار بنشیند و اندکی خاکستری شوند.
ولی نه غبار کافی نیست.باید دیواری بسازم از فاصله .باید دور شوم.
آخر مدتهاست که اینجا برف سیاه فاصله می بارد.دیگر به شنیدن دروغهای
تکراری خو کرده ام و نمی خواهم این آدمکها نقاب از چهره برگیرند.
وقتی صداقت را کشتند و دیدن حقیقت چشمهایشان را آزرد،وقتی از بیم
چهره های هولناکشان به پشت نقابها پناه بردند،وقتی فضای بودنمان را لبریز
تنفر کردند باید رفت.باید گریخت...
بوی رخوت ،خاطره های سربی، لرزش قلم همه می گویند
که دیگر تمام شد.به انتها رسیدی.
روزگاری خسته از همه و خسته تر از همیشه قدم در راهی
گذاردی که پایانش را نمی دیدی.
او با تو بود. پاک و معصوم.حرفهایش زیبا بود و تو تشنه شنیدن.
به او تکیه زدی و گم شدی در دنیای کودکانه اش.
و حال او می رود.آرام آرام دور می شود.می شنوی؟
لای لای تنهایست.دوباره بخواب.آرام بخواب...
خسته ام.
آنقدر خسته ام که هیچ نمی گوییم. که هیچ نمی خواهم.که هیچ نمی شنوم.
دلم گرفته از تکرار، دل مرده ام از این همه بی رنگی.
اینجا کجاست؟
چقدر بیگانه ام با آن. به کجا رسیده ام؟
کاش به جای تکرار بی حوصلگی ،تکرار من، تکرار تو
ما تکرار می شدیم...
یک روز پاییزی آمدی.
وقتی که تنهایی در وجودم رخنه کرده بود و نگاهم به دنبال نگاهی
گرم و آشنا بی تابی می کرد.مثل یک خواب قشنگ بود.
خوابی که من باورش کردم.چنان که پنداشتم تا همیشه خواب
می مانم و تو همیشه کنارم می مانی.پس مرگ تنهایی هایم را
بی رحمانه به شادی نشستم.من که گفته بودم دلم را به هیچ
کس نمی سپارم تسلیم شدم و در بازی سرنوشت باختم و تو
دیدی لحظه لحظه دل سپردنم را و باور کردی سادگی هایم را
عشقم را و قلب نابم را.
ولی ناگهان زمستان از راه رسید.مثل کابوسی وحشتناک که مرا
بیدار کرد و سردیش را به دل مهربان تو سپرد و تو گذشتی از من.
رفتی تا باور کنم که تو هم رفتنی هستی.رفتی تا پرپر نشوم و رفتی
تا به گمان خود کمکم کنی دل خسته ام را بیهوده به تو خوش نکنم.
ولی خوب من، ندانستی که دل به یک خواب کوتاه و یک رویای واهی
خوش کردن برای من, بی رویا یعنی انگیزه ماندن و دوام آوردن.
تو اشتباه کردی و تمام دل خوشی ام را یک باره از من گرفتی.تو که
می خواستی باران چشمانم را نبینی ندانستی که هوای دلم بارانی
شده و باران چشمانم دیگر اختیاری نیست ، چه تو باشی و ببینی و چه نباشی.
وحال، در این بهار مایوس،تنها من مانده ام و خاطراتم و ناتوانانه رستاخیز
دوباره تنهایی هایم را به سوگ نشسته ام.از آمدنت،ماندنت و رفتنت
قصه ای تلخ ساخته ام که هر شب در تاریکیها آن را برای خودم مرور
می کنم و مرثیه مرگ خوشی هایم را زیر لب زمزمه می کنم تا مبادا
فراموش کنم آن پاییز را که تو آمدی...
تبلیغات


